معمای ترور محمدرضا شاه در نیمه بهمن ۱۳۲۷ چه بود؟

معمای ترور محمدرضا شاه در نیمه بهمن ۱۳۲۷ چه بود؟ سنج نیوز: عصر ایران نوشت: امروز 15 بهمن 1398، یادآور یكی از مهم ترین اتفاقات تاریخ معاصر است كه قابلیت آنرا دارد كه درباره‌ی آن فیلم های سینمایی مهیجی هم ساخته شود. چون تمام جذابیت های خبری و تاریخی و معمایی را داراست و بعد از 71 سال هنوز می توان درباره‌ی آن گفت و نوشت و گمانه زنی كرد. این اتفاق، همانا ترور محمد رضا شاه پهلوی در هفتمین سال سلطنت او و در 15 بهمن 1327 در مقابل دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران است.


این اتفاق، همانا ترور محمد رضا شاه پهلوی در هشتمین سال سلطنت او و در ساعت ۱۵ روز ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ در مقابل دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران است. وقتی كه به دانشگاه تهران رفته بود تا در مراسم چهاردهمین سال بنانهادن اولین سنگ آن به دست پدرش (در ۱۵ بهمن ۱۳۱۴) شركت نماید.

ساعت ۳ پس از ظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ در مقابل دانشكده‌ی حقوق از اتومبیل پیاده شد و هدف ۵ گلوله فردی قرار گرفت كه بعنوان خبرنگار توانسته بود به شاه نزدیك شود. سه گلوله به كلاه او به هدف خوردن كرد، چهارمی تنها بالای لب شاهِ جوان را خراشید و پنجمی گیر كرد و محمد رضا به شكل بسیار حیرت آوری از مرگ حتمی جَست. اگرچه شاه فریاد زده بود «او را نكُشید و زنده دستگیرش كنید» اما ضارب، هدف گلوله نظامیان قرار گرفت و درجا كشته شد.
نام ضارب «ناصر فخرآرایی» بود و اگرچه گفته شد كارت خبرنگاری روزنامه‌ی «پرچم اسلام» در جیب او بوده، حزب توده ایران را هم به طراحی و اجرای ترور متهم كردند.
در طول این ۷۱ سال درباره‌ی آمران و عاملان این ترور ادعاهای مختلف مطرح شده است:
اول این كه چون روزنامه‌ی پرچم اسلام، هوادار آیت الله كاشانی بوده و ضارب بعنوان خبرنگار این روزنامه در محل حضور یافته، كار كاشانی بوده و به همین خاطر آیت الله را مدتی به حبس انداختند و بعد به قلعه فلك الافلاك و لبنان، تبعید كردند هر چند كه این فرضیه خیلی زود باطل شد و كاشانی هم به ایران بازگشت.
دوم این كه كار حزب توده بوده و به همین خاطر حزب توده را منحل كردند و رهبران حزب را به زندان انداختند.
متهم سوم تیمسار رزم آرا بود و این كه قصد داشته بعد از مرگ شاه كودتا كند و قدرت را در كف خود بگیرد. با این فرض كه انگلیسی ها تن دادن به محمد رضا بجای پدر را به خاطر شرایط خاص سال ۱۳۲۰ می دانستند و به دنبال فرد مقتدری مانند رضاشاه بودند.
فرض چهارم هم این است كه از اساس، یك نمایش و سناریو بوده تا شاه، محبوب شود و بتواند جایِ پای خودرا محكم و رقبا را حذف كند و بدین جهت اساسا قرار نبوده شاه كشته شود. هر چند كه مشخص است خود شاه خبر نداشته اما دیگرانی از حذف رقبا نفع می برده اند. رقیبانی كه در فضای آزاد، امكان حذف آنان را نداشتند.
از این رو این حدس، جدی است كه اطرافیان و دیگران برای حذف هم زمان رزم آرا و توده ای ها و كاشانی این نقشه را اجرا كردند و به خاطر همین فخرآرایی را زنده دستگیر نكردند تا ماجرا لو نرود.
خود شاه در كتاب «مأموریت برای وطنم» می نویسد:
«... ضارب، با غضب بسیار اسلحه را بر زمین زد و می خواست فرار كند ولی از جانب افسران و اطرافیان من محاصره شد و متأسفانه به قتل رسید و محركین اصلی او درست معلوم نشدند.
بعداً معلوم شد كه وی با برخی از متعصبین دینی رابطه داشته و در عین حال نشانه هایی از تماس با حزب منحله توده به دست آمد. نكته جالب توجه این كه معشوقه‌ی او دختر باغبان سفارت انگلستان در تهران بود... خون از زخم های من مانند فواره می جست ولی به خاطر دارم كه در آن حالت میل داشتم به انجام مراسم آن روز بپردازم ولی ملتزمین من مانع شدند و مرا به بیمارستان بردند و در آنجا به بستن زخم هایم پرداختند.»

باور این كه یك نفر هم با متعصبین دینی ارتباط داشته باشد و هم با حزب توده و هم با دختر باغبان سفارت بریتانیا دشوار است اما شاه بر این باور بود.
اتفاقات پس از ترور این احتمال را كه حكومت درصدد بهره برداری از این اتفاق بوده است، تقویت می كند.
این اقدامات پس از ترور نافرجام، انجام شد:
۱. نخستین كار، اعلام حكومت نظامی و انتصاب سرلشكر احمد خسروانی به این سمت بود. روزنامه‌ی كیهان فردای آن روز و ۱۶ بهمن ۱۳۲۷ نوشت: «وقتی برای كشتن شاهِ مملكت، دسته بندی می شود چه كسی می تواند به استقرار حكومت نظامی اعتراض كند؟» در سایه‌ی همین حكومت نظامی، مجلس مؤسسان تشكیل شد و اختیارات شاه را افزایش داد.
۲. بعد از چند سال آزادی مطبوعات كه خبری از توقیف و بازداشت نبود حكم توقیف روزنامه‌ی «پرچم اسلام» صادر شد و فضای سیاسی تغییر نمود. كافی است در نظر آوریم بامداد همان روز هواداران حزب توده به یاد دكتر تقی ارانی از پایه گذاران كمونیسم در ایران مراسم برگزار كرده بودند.
۳. دستگیری آیت الله كاشانی به خاطر ارتباط فخرآرایی با روزنامه‌ی پرچم اسلام و تبعید او هر چند كوتاه بود.
۴. اعلام انحلال و غیر قانونی بودن حزب توده و به انحلال هم بسنده نكردند و رهبران حزب را به زندان انداختند و برخی مانند احسان طبری و فریدون كشاورز مخفی شدند. نورالدین كیانوری، مرتضی یزدی، حسین جودت، عبدالحسین نوشین، نورالدین الموتی و دانش نوبخت همچون چهره های ارشد حزب بودند كه بازداشت و گاهی به زندان های طویل المدت محكوم شدند.
۵. كلوپ ها و اموال حزب هم مصادره شد.
۶. اندك زمانی بعدتر مجلس مؤسسان را تشكیل دادند و حق انحلال مجلس شورای ملی با شروطی به شاه داده شد.
با این همه بیشتر از هر شخص دیگری رزم آرا در مظان بهتان بود. با این وجود نه تنها حذف نشد كه سال بعد به نخست وزیری رسید و سال بعدتر خود وی در تروری مشكوك، كشته شد. تروری كه باز معلوم نشد كار چه كسی بوده هر چند كه خلیل طهماسبی بعنوان ضارب معرفی گردید.
۱۵ بهمن ۱۳۲۷ نخست وزیر (ساعد) در بستر بیماری بود و بعداً نوشت: «رزم آرا می خواست از این جریان استفاده نماید و با حذف شاه، كاشانی و حزب توده، او همه كاره می شد.»
این احتمال اما از همه قوی تر است كه انگلیسی ها می خواستند محمدرضای جوان را بترسانند و موفق هم شدند و قرار نبود كشته شود. قرار بود كه بترسد و ترسید.
ترس آن قدر در جان او لانه كرد كه در ۹ اسفند ۱۳۳۱ و در دوران دكتر مصدق، وقتی كم آورد و احساس كرد رشته‌ی هیچ كاری در دست او نیست، تصمیم گرفت از كشور بیرون رود و اطرافیان نگذاشتند. سال بعد ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ هم كشور را ترك كرد. ۲۵ سال بعد هم در ۲۶ دی ۱۳۵۷ از مهلكه گریخت.
در حالی كه اگر همچنان خودرا پادشاه می دانست شورای سلطنت چرا تشكیل شده بود و رئیس آن (سید جلال الدین تهرانی) چرا در فرودگاه او را بدرقه كرد و اگر قصد داشت استراحت كند چرا ولیعهد را به كشور فرانخوانده بود؟ هیچ گاه تمام خانواده سلطنتی كشور را ترك نمی كنند و وقتی همه می روند یعنی صحنه را واگذار كرده اند.
با این وصف این نویسنده نه با قاطعیت كه با احتمال بالا بر این باور است كه ترور ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ نه كار حزب توده بود، نه كاشانی نه رزم آرا و هدف، از اساس كشتن او نبوده است. چون اگر قرار بود كشته شود سه گلوله به كلاه او نمی خورد و یكی تنها بالای لب را نمی تراشید و نمی خراشید و پنجمی در لوله‌ی تپانچه گیر نمی كرد.
شاه البته نجات خود از این ترور را به حساب مهارت خود و نیز معجزه گذاشت: «فوراً شروع كردم به یك سلسله حركات مارپیچی تا مطابق یك تاكنیك نظامی طرف را در هدف گیری گمراه كنم. ضارب، مجدداً گلوله ای دیگر شلیك كرد كه شانه‌ی مرا زخمی كرد و آخرین گلوله در لوله‌ی تپانچه‌ی او گیر كرد و خارج نشد و من احساس كردم دیگر خطری متوجه من نیست و من زنده ام.»
شاه اینها را در كتاب «مأموریت برای وطنم» نوشته و جای دیگر كه به ترور ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ اشاره می كند مصاحبه با اوریانا فالاچی در سال ۱۳۵۰ است و می گوید:
«من بطور پیوسته احساس قبل از وقوع دارم و آن درست به اندازه‌ی غریزه ام، قوی است. حتی آن روز كه مرا از ۶ قدمی هدف گلوله قرار دادند، این غریزه ام بود كه نجاتم داد. چون وقتی كه آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من بطور غریزی به یك نوع چرخش دَوَرانی به دور خود مبادرت كردم و در یك لحظه پیش از آنی كه او قلب مرا هدف قرار دهد، خودرا به كناری كشیدم و گلوله به شانه ام به هدف خوردن كرد؛ یك معجزه. فقط كار یك معجزه بود كه مرا نجات داد. شما باید به معجزه اعتقاد داشته باشید تا این را بفهمید. بله، من بر اثر یك معجزه كه توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم. البته می بینم كه شما (خبرنگار ایتالیایی) دیرباور هستید.»
از زمانی به بعد شاه دیگر اصراری نداشت كه در سالگرد دو ترور نافرجام در شكل وسیع مراسم شكرگزاری اجرا شود. چونكه احساس می كرد این ذهنیت را تقویت می كند كه شاه را می توان با ترور از میان برداشت و به همین خاطر حتی صحنه‌ی ترور ناصرالدین شاه قاجار به دست میرزا رضا كرمانی از سریال «سلطان صاحبقران» كه اوایل دهه‌ی ۵۰ از تلویزیون پخش می شد حذف شد.
هر چند شاه از ترور نیمه‌ی بهمن ۱۳۲۷ جان به در بُرد و ۳۰ سال بعد از آن سلطنت كرد و بااینكه آنرا معجزه و نشانه‌ی توجه متافیزیك به خود می دانست اما همواره از وقوع یك سوء قصد دیگر در هراس بود و معمای ترور هم برای او باز نشد و ندانست كار كه بوده است.
چرا كه دوران سلطنت محمد رضا شاه را می توان به سه دوره تقسیم كرد و در دوره‌ی نخست (۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲) او دیكتاتور نبود. احزاب و رسانه ها آزاد بودند و اراده‌ی ملت بوسیله مجلس شورای ملی اعمال می شد و در دولت احمد قوام حتی برای نخستین و آخرین بار سه كرسی وزارت به حزب توده رسید و رجلی در اندازه و آوازه‌ی دكتر محمد مصدق در همین دوره به نخست وزیری رسید.
بنابراین انگیزه‌ی شخصی منتفی است چون او را در آن ۱۲ سال چندان جدی نمی گرفتند تا شخصاً تصمیم به حذف او بگیرند و همچنان پس از ۷۱ سال آن ترور یك معماست: چه كسانی آن تپانچه را به دست ناصر فخرآرایی دادند و گفتند شاه را بكُش یا گفتند بزن اما نكُش؟!
این راز اما با كشتن ضارب بعد از آن كه دیگر تیری هم در تپانچه نداشت، سر به مُهر ماند...

۲۱۷۲۱۴


منبع:

1398/11/15
22:29:44
5.0 / 5
4013
تگهای خبر: ایران , روزنامه , ساخت , سفارت
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۶ بعلاوه ۲

سنج نیوز
sanjnews.ir - حقوق مادی و معنوی سایت سنج نیوز محفوظ است

سنج نیوز

خبرگزاری سنج نیوز